تبليغاتX
من و خودم!
می دونی دارم به چی فک می کنم...به اینکه عمر شادی و غم کوتاهه !
یه زمانی خیلی خوشحالی و یه زمانی خیلی ناراحت...و این قسمتی از زندگیه توئه...
یادمه اون روز رو ... مثل همیشه کلاس زبان بودم...مثل همیشه از خودم ، از کلاس زبان رفتن بدم می یومد...و مثل همیشه با یه سر درد خف ناک و با یه عالمه فکرای جور واجور برای امتحانای فردا تو سرویس از کلاس می یومدم به سمت خونه...
خوب یادم می یاد که وقتی رسیدم خونه حالم چقدر بد بود...حدود پنج دقیقه دراز کشیدم رو سنگ های کف خونه...تلفن زنگ زد...اما نای جواب دادن نداشتم...بلند شدم...باید می شدم...آیدی کالر تلفن شماره خونه مادر بزرگ رو نشون می ده...مامان نیست...حتما" رفته اونجا...تلفن رو بر می دارم...زنگ می خوره ... بعد خاله گوشی رو بر می داره...صدای دایی و دختر دایی ها می یاد...خاله می خواد آروم بمونم.نمی گه که چی شده...می گه اینجا مهمونیه...آژانس می گیری بیای ؟ بغض می کنم...از همون ندای اول می فهمم...می فهمم اون چیزی رو که نباید...
تلفن رو قطع می کنم و بغض و گریه... زنگ می زنم به آژانس...لباس مشکی هام رو می پوشم...توی راه هق هق می کنم...اشکم در نمی یاد...انگار هنگ کرده بودم...خودمو می رسونم دم در و سوار آژانس می شم...توی راه فقط از خدا می خوام که اشتباه کرده باشم...که هنوز لااقل زنده باشه...که برای آخرین بار ببینمش...با دستای لرزون زنگ در رو فشار می دم...پارسا که در رو باز می کنه... از صدای قرآن...از اون همه آدم با لباس مشکی...از دیدن دختر دائی هام بعد اون همه وقت... از اون جسم کوچیکه رو تخت...همه چی رو می فهمم...نمی دونم گریه می کنم یا جیغ می زنم...نمی دونم خودمو چجوری می رسونم به اتاق...نمی دونم چه جوری تو بغل مامانم هق هق می کنم...مامان می خواد آرومم کنه...ولی نمی تونه...برای خودش سخت ترین روز زندگیش بود...حدود نیم ساعت بعد...آروم می رم بالا سرش...گریه می کنم...دستاش رو برای اخرین بار می بوسم... پس پریسا کو ؟ پس رضا کو ؟ حس می کنم اون لحظه شدیدا" به پریسا نیازه...خودمو می رسونم خونه خاله...اولین چیزی که یادم می یاد چشم های پف کرده ی پریسا ست... و اولین حرفی که زد : محیا...همه می گن راحت شد...بعد با هم گریه کردیم...برگشتیم خونه ی مادربزرگی که دیگه نبود...زنگ می زنن که برای بردنش بیان... خدایا...پس رضا کو ؟ من زنگ می زنم...مهسا...پریسا...قرار نبود بفهمه... گفتیم می خوایم بریم بیرون؛نمی یای ؟ ماشین اومد...اما رضا هنوز نیومده بود... زنگ می زنم...رضا مادر رو بردن...کجایی ؟ گفت سر کوچه ... دوئیدم... داره می یاد...نبرینش...درست همون موقع که صدای لا اله الی لله تموم می شه رضا می یاد... گریه می کنه...و ما هم دوباره... یادمه بلیزش مشکی بود...یادمه گفت صبح تیشرتم رو پیدا نکردم ؛ مجبور شدم اینو بپوشم...یادمه که هق هق می کردم...
و فرداش دیدم که گذاشتنش تو خاک...دیدم چه جمعیتی بود... شنیدم حرفای مردمو... غم آخرتون باشه...خیلی زن خوبی بود... حالا دیگه خاک روش رو پوشونده...

یادم می یاد...که چه قدر همه از خوب بودنش گفتند...


حالا یکسال از اون روز می گذره...حالا یکسال از روزی که مادربزرگم برای همیشه پر کشید می گذره...یک ساله که دیگه جایی به نام خونه مامان بزرگ وجود نداره...یک ساله که دیگه نمی شه مامان رو به بهانه ی خونه ی مادربزرگ تا خونه ی خاله کشوند...

اما می دونی مادربزرگ...با اینکه من انقدر دیر به دنیا اومدم که هیچوقت رابطه نزدیکی نداشتیم با هم...ولی...
هیچ وقت یادم نمی ره...که چقدر خوب بودی...

خدا بیامرزتت...کاش منم می تونستم مثل تو آدموار زندگی کنم و برم...
مادر بزرگم !دوستت دارم ، برای همیشه ....
 


 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:0  توسط محیا  | 

تولدت مبارک عزیزم :) ! دوست جونم !

من بلد نیستم بازی کردن با کلمه ها رو...


عزیزم تولدت مبارک !
با یه عالمه آرزوهای خوب !
دوست دارم !
این دختر گیگیلیه خیلی کوچولوهه ! مثل خودت :)




ایشالا که همیشه موفق و سلامت باشی :)


کلی حرف داشتم...نم دونم چرا یهو پرید همش :) !

مهسا یه دوست داره ؛ که از طفولیت دوست بودن با هم... خلاصه خیلی دوستن دیگه ! اسمش مهنازه ! بعد چند روز پیش... صبح ! تو سرویس بودم...سرویس که واستاد نیوشا سوار سرویس شه ، مهناز رو دیدم ! بعد نهایت ذوق و اینا ! تا کمر از پنجره سرویس رفتم بیرون داد زدم مهناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااز ! بعد فک کن کل کوچه برگشتن منو نگاه می کنن غیر از مهناز ! دو سه بارم صداش کردم ! بعد سرویس راه افتاد ! منم که خورده بودم به دیوار ! بعد فردا شبش زنگ زد خونمون ؛ من شرح دادم واسش این ماجرا رو ! می گه آره اتفاقا"
 صدات رو شنیدم ! می گم پس چرا برنگشتی ؟ می گه آخه فک می کردم این کارگرایی ن که سر ساختمون کار می کنن ! می گم احیانا" فک نکردی این کارگرا اسم تو رو از کجا می دونن ؟ بعد به کلی نا امید شدم از خودم ! صدای من شبیه کارگرای ساختمونه ؟ :(( مامااااااااااااااااااااااااااااااااااااان :((

  • خدایا ! کمکش کن که بهترین تصمیم رو بگیره...

  • واقعا" خوشحالم که دخترم - پسر نیستم ! واقعا" !

پ.ن : باورم نمی شه...

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:45  توسط محیا  | 

هنرمند شدم خب :)
سلام :) اومدم من :) خوش اومدم :)
خوب هستین ؟ چه خبرا ؟ خانواده خوبن ؟

جای شما خالی...مسافرتم خوب بود...بیسیار زیبا ! و مقداری تخیلی !

اتفاق خاصی که نیفتاده یحتملا"...فقط اینکه الآن ساعت چهار صبحه و من اینجا چه می کنم واقعا" ؟ واسه خودمم سواله !


  • خب چیز خاصی ندارم بگم...از اون چهار روزی که مسافرت بودم دو روزشو به طور کامل تو راه بودیم...این جاده ها خیلی قشنگ بودن ! آدم یه حس جالبی داشت ! بعد اون دو روزیم که اونجا بودیم...کلا" بیشتر اوقات در کنار دریاچه سپری شد... قشنگ بود کلی...صبح مخصوصا"...


  • بعد خب شنبه هم که رفتم مدرسه و اینا...یه جورایی از اینکه فک می کنم ده روز دیگه بیشتر تو این مدرسه دوست داشتنی درس نمی خونم دلم می گیره...از اینکه سال دیگه کجام ، دوستام که الآن دیگه کم نیستن ؛ اونا کجان ؟ دلم چقدر براشون تنگ می شه و اینا... اینکه باید ا یه کسایی جدا شم که الآن واقعا" دوسشون دارم ... دلم می گیره وقتی به اینا فک می کنم...


  • دیروز روز خوبی بود...بعد مدتها مقدارات متنابهی ذوق زده شدم :)

  • واقعا" شرمنده که اینو می نویسم ... ولی من بازم مریضم...!یعنی الآن که خوبم...هفته ای که بر ما گذشت...بر دشمن نگذرد ! :) خدایی،کیو مثل من بی جنبه یافتیدی ؟ {دقت کن...این جمله با خدایا کیو مثل من بی جنبه آفریدی ، فرق داره } از اول امسال کلآ" بیشتر مریض بودم ! 


  • یه کم که فک کردم دیدم که من خیلی وقته خونه خالم اینا تلپینگ نزدم ! یعنی رفتما...منتها مثلا" در حد دو ساعت بوده... البته ! باز هم ! نسبت به بعضی ها :)) خوبه !
  • دلم واسه پریسا تنگ شده ! اوشون که زیاد به روی خودشون نمی یارن :( ولی... :( باشه :((

  • بعد خب شما هم وقتی داری می میری از خستگی؛خوابت نمی بره ! آپ کردنتم نمی یاد ! غر نزن لطفا" !

  • چهارشنبه هم که رفتم نمایشگاه...خوب بودا...جالب انگیز ناکه :) ولی فقط جالب انگیزناکه ! چون انقدر شلوغه و کتاباش زیادن آدم می مونه چکار کنه...آدم که واسه خرید کتاب می ره نمایشگاه،باید بدونه چی می خواد...اگه می خواد بره انتخاب کنه اونجا تازه؛کتاب فروشی مفیدتره ! والا ! :)


    یک کتاب خریدم ، هزار خورشید تابان...قشنگه :) دوسش دارم :)


  • نیست آخره ساله...بچه ها هم حوصله شون سر می ره...اینه که به نقاشی و خاطره نویسی و خمیر بازی رو می یارن...من کشف کردم خودمو...باید برم مهندسی مجسمه سازی بخونم :) موفق می شماااا :)  بگم ! بعد یه زمانی بود می گفتم هر چی می خوام بخونم ، حتما" تهران باشم...الآن می گم هر چی می خوام بخونم، فقط تهران نباشم ! تازه پریروز چقدر فک کردم به این موضوع که چه رشته ای بخونم :) به نتیجه نرسیدم خب ... درست می شه :)

  • نیوشا دیروز می گفت من از هلاله خجالت می کشم...منم برگشتم به هلاله گفتم...نیوشا یه کم نگام کرد با دهن باز...بعد گفت دارم برات :) بعد من اینم گفتم...بعد نمی دونم چی شد...یکی یه چیز دیگه هم گفت...باز من اونم بازگو کردم :) در آخر همه با هم به این نتیجه رسیدن که من اگه با خبرگذاری بی بی سی زیاد رابطه نداشته باشم ، با خبر گذاری دبلیو سی زیاد رابطه دارم :)

  • اصلا" حس اینکه قالبم رو عوض کنم ندارم...ولی باید عوضش کنم ! به زودی ! :)

  • دیروز تولد پیشی جونم بود :) عزیزم تولدت مبارک یه عالمه :) با کلی آرزو های خوب :)
    دیروز به علت دسترسی نداشتم به امکانات از آپیدن باز ماندیم...بسیار شرمنده :)

  • قصد دارم برم بخوابم...خسته ام !



    دیروز
    ما روزگار را به بازی گرفتیم؛
    امروز
    او مارا ...
    فردا ؟


    فعلا... :)
 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 5:39  توسط محیا  | 

  • این پست صرفا" جهت خالی نبودن عریضه اولا" ! و ثانیا" ! می باشد !

  • جدا" خوشم می یاد که هیچکس نمی تونه مثله خودم ابرو هاشو بالا پائین کنه ! بعد اصولا" وقتی خیلی تلاش می کنند ، حوصله شون سر می ره جیغ می کشن ! ملت :) !

  • از پنج شنبه تا حالا درست نخوابیدم ! انشالله که تا جمعه فقط خواهم خوابید ! به یاری حق تعالی !

  • سرم درد می کنه !


  • هوا گرم است ! بیسیاااااااااااااااار ! حالم از هوای خیلی سرد و خیلی گرم به هم می خوره !

  • دلم پیاده روی می خواد !

  • دلم یک انسان پایه کل کل می خواد !


  • اینجا بوی غم می دهد ! چرا ؟

  • یادش بخیر ! آن زمان که من فقط عکس می گذاشتم تو وبلاگم ! چقدر مفیدتر بوده بودم !

  • بعد فکر کن که داشتم جمله هام رو از ترم یک تا الآن می خوندم ! یه صفحه بود ! جمله هاشو تو رو خدا ! :

    من با برادر او صحبت کردم،او یک روانکاو است !
    من با برادر او که یک روانکاو است صحبت کردم !
    من با برادر روانکاو او صحبت کردم !
    من با یک روانکاو که برادر او بود صحبت کردم !
    روانکاوی که من باهاش صحبت کردم برادر او بود !
    روانکاوی که با من صحبت می کرد برادر او بود !
    برادر او که یک روانکاو است با من صحبت کرد !

  • خندیدم ! من این ها رو حفظ کنم یعنی ؟ هه !
  • کلا" می دونی من به چه امیدی رفتم کلاس زبان ؟ رفع بیکاری !
  • بعد می دونی چرا این رفع بیکاری ادامه یافت ؟ کشف استعداد!!! زبان تو اولین موسسه زبان توسط سارا جون {معلممون } در من  ! اصولا" نمی دونست که من به خاطر خودش زبان می خونم ! بعد که رفت از اون موسسه من دیگه نرفتم کلاس ! ضربه روحی خوردم :( بعد دوباره که رفتم یه موسسه دیگه واسه زبان خوندن ! هیچ نوع شوق و ذوقی نداشتم ! الکی ۵ ترم رو تو سه ماه خوندم ! فیشرده :) داغون له شدم :( بعد که خواستم نخونم دیگه ! هی همه گفتن همه ش یه سال مونده گرامرت تموم شه ! بعد که گرامرت فول باشه که مکالمه هیچی نیست !
    هوق ! از این که سر اجبار و فقط به امید تموم شدنش ، می رم کلاس بدم می یاد ! البته ! معلم این دوره جدیده رو هم خیلییییی دوست دارما ! اما نه در حدی که بشینم به خاطرش زبان بخونم ! بعد اون روز یکی از بچه ها گفت که زبان خوندن باید با علاقه باشه ! من هم تایید کردم اینا ! بعد معلممون گفت اون که مشخصه ! بعد این دختره گفت خیلی از اینایی که اینجان هیچ علاقه ای ندارن ! گفت خب به یه نفر گفتن تو چرا هم نماز می خونی هم مشروب می خوری ؟ گفت بهتر از تو ام که می خوری و نمی خونی !
  • اینم حرفیه !

  • اصولا" ! بعضی حرف ها هستند که ارزش دوبار گفتن ، ندارند ! مثلا" نصف حرف های خود من ! شایدم همه شون ! اینه که وقتی یه چیزی رو می گم یکی نمی فهمه ، می گه ها ؟ معمولا" می گم هیچی ! بعد اون روز با مامان داشتیم از تو حیاط می رفتیم که بریم بیرون ! بعد فک کن یه توپ پلاستیکی بود که مال کامیاب بود ، که نود و نه در صد مواقع داره دنبالش می گرده ! بعد اون ور تر هم پسر همساده ! که اینجا ما اسمش رو می ذاریم گیگیلی ! داشت راه می رفت ~! بعد من اومدم به مامان بگم که این توپ کامیابه ! گفتم ! بعد مامان گفت چی ؟ بعد چون من هیچی نگفتم خواست حدس بزنه ! گفت گیگیلی را می گی ؟ من تَرکیدم ! دقت کنید ! تَرکیدم ها ! نه تِرکیدم ;) گفتم گیگیلی چه شباهتی به توپ پلاستیکی داره ؟

  •   هیچی این آهنگه نمی شه که اولش می گه جواب نامه هامو دادی با نامه های خالی...تا تو جنگلت گم شم تو جاده های تاریک ! خیلی قشنگه که نصفه شب باشه ! چراغ خاموش باشه ، مهسا خواب باشه ، این آهنگه هم تو گوشت ویز ویز کنه ! نصفشم نفهمی چی می گه کلا"!

  • ببین...حالا الآن اونجا نشستی {حتما باید بنویسم نِشَستی ؟ یعنی نمی فهمی با نَشُستی فرق داره ؟ } می گی این چقدر چرند می گه !{مطمئنا" با من نیستی} چرا پا نمی شه بره ! ندارم حوصلشو...{کی؟ من ؟ من ؟ نه ! من ؟ }ولی من اگه بگم من این پست را که بنویسم تا جمعه میرم مسافرت ، از اونطرف هم از شنبه داداشم می یاد مرخصی و من تا آخر هفته دیگه حضور علنی نخواهم داشت،پشیمون می شیا ! بدو حرفات رو پس بگیر ! بدو !
  • حالا این که کجا می خوام برم و چی شد حالا که همه استعفا دادن از اومدن ولی من مصرانه{اینجوری بود دیگه ؟ } می خوام با یه سری از همسن های خودم!!!!!!!!! برم مسافرت ، بماند !

  • حالا که خیلی اصرار داری ! می خوام برم مریوان ! :) مسافرت ! خسته م ! خیلیییییییی ! می خوام استراحت کنم ! اصلا" هم مهم نیس که همه می یان می گن نزدیک امتحان نهاییاتونه ! درساتون رو دوره کنید ! دوره کردن درسا ، مال همون دو سه روز قبل امتحان نیم ترما بود و بس

  •  و من پس از مدت های مدیدی ! که تمامی تی شرت هایم قرمز و آبی بودند به رنگ صورتی و سبز روی آوردم ! امروز اصلا" حس می کنم یه آدم دیگه ای ام ! :)

  • کلا" خیلی خوبه که من گفتم طرح روی جلد مجله ادبیات رو من می کشم ، بعد یه عکس پیدا کردم تو ایستک فوتو !!! با مقداراتی افکت ! پرینتش کردم ! بیسیار هم مورد پسند واقع شد !
    کلا" خدا پدر مخترع تکنولوجی را بیامرزد !

  • بالاخره بعد سه دور تمرین ما هم امتحان دوی ۵۴۰ متر دادیم ! جونم دراومد ! مردم ! له شدم ! خداروشکر که تموم شد دیگه !

  • آی بدم می یاد ! آی بدم می یاد ! آی بدم می یاد ! از این آدم هایی که ادعای دوستی و معرفت دارند ! بعد یه چی می شه همه چی یادشون می ره ... !


  • می دونی !  راست می گن آدما هر چقدرم عوض بشن اصل خودشونو حفظ می کنن ! مثلا" یه زمانی بود من بچه درس خونی بودم شدیدا" ! دبستان بودیم ! خدا بیامرزدش ! بعد یه بار پریسا یه تیکه از یه آهنگی رو خوند ، منم ادامشو ! بعد برگشت گفت : واقعا" تو هم آهنگ گوش می دی؟ گفتم چیه ؟ نمی یاد بهم ؟ گفت من فک می کردم تو ، تو خونه فقط درس می خونی ! بعد امروز ! شکوه یه چیزی زمزمه می کرد ... پریسا بهش گفت تو ، تو خونه آهنگ هم گوش می دی ؟ من فک می کردم فقط درس می خونی ! همچین یه جوری نگاش کرد :) !

  • می دونی ! شدیدا" از اینکه مامانم بهم اعتماد داره خوشحالم :)
  • من هنوز به شدت نگران اون دوستمم...دعا کنین ها ! خدایا این قضیه تموم شه...به خوبی و خوشی !
  • کاشکی اعتماد به نفس اینو داشتم که با دوچرخه برم مدرسه !

من برم دیگه...خوبی که زیاد دیدین { صفات معکوس!} بدی هم دیدین حلال کنین ما رو...

قربون شما

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:3  توسط محیا  | 

جنبه ش رو ندارم !

جنبه ی اینکه از اینجا دور باشم رو...دلم گرفت...نشد ! نه...

می دونی...آدم نباید همیشه دنبال چیزای بزرگ باشه واسه خوشحال بودن ، واسه بودن و نفس کشیدن...واسه زندگی کردن... اینجا رو دوست دارم...خیلی ! یه چیزی بیشتر شاید ...

 مریم ! مرسی که یادآوری کردی که چه چیزایی رو مدیون اینجام...اگه بگم تو دو سال گذشته نصف بیشتر زندگیم اینجا بوده رو دروغ نگفتم...این که بگم هر روز دلتنگ وبلاگم و کلا همه دوست های وبلاگ یم ، ! { خونمون ؟ خونشون ؟ اتاق تمساح ها ؟ } می شم دروغ نبوده...

بغض کردم دیشب...نمی خواستم اینجوری بشه...
می دونی...آدم یه وختایی همینجوری ناراحت می شه...بعد دیدی مردم{منظور به شخص خاصی ندارماااااا} می رن سر خواهر ، برادر کوچیکشون خالی می کنن ؟ خب من که خواهرُ برادر کوچولو ندارم،در نتیجه زورم فقط به اینجا می رسه... بعدشم دقیقا" مثل همین خواهر ، برادر بزرگا با لب و لوچه آویزون می یان بغل می کنن طفل معصوم مورد ظلم واقع شده رو، می گن عزیزم منو ببخش ! باید منو درک کنی ! عصبانی بودم ! بعدم به زور بوسش می کنن ! الآن دقیقا" حس من به وبلاگم همینه !

اینجا رو ، با آدمای نه چندان مجازیش...دوست دارم...یادم نمی ره که خیلی وقتا اینجا،آدمای اینجا کمکم کردن...نذاشتن تنها باشم...تنهام نذاشتن یعنی...

مرسی و منذرت...از همه...

 

بی خودی دنبال بهانه های بزرگ واسه زندگی نگرد...یه وختی می یاد که می بینی دنبال بهانه های کوچیک می دوئی ولی بهانه بزرگ ها رو هم نمی بینی...

می یام...زود :) فعلا"... دعا کنین واسم...نگرانم واسه یکی از دوستام شدیدا"...

 

پ.ن : ووووووووووووووووووی ! اینو ...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:47  توسط محیا  | 

ديشب دوباره

گويا خودم را در خواب ديدم ؛

 

در آسمان پر مي كشيدم

 

و لابه لاي ابر ها پرواز مي كردم

 

و صبح چون از جا پريدم

 

يك مشت پر ديدم

 

يك مشت پر،گرم و پراكنده           

پايين بالش

در رختخواب من نفس ميزد

 

آن گاه با خميازه اي ناباورانه

 

بر شانه هاي خسته ام دستي كشيدم

بر شانه هايم

انگار جاي خالي چيزي...

 

چيزي شبيه بال

                      احساس ميكردم !

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 21:35  توسط محیا  |