تبليغاتX
من و خودم!

                                       

   
یک - از یکشنبه امتحانات میان ترمم شروع می شوند! و از همان یک شنبه منقول!* مادرمان به مسافرت تشریف می برند! ما هم که تیتی ش مامانی! از اون لحاظ! D: خلاصه بگوییم که روحیه مان ضعیف شده!

*این منقول ، خب مشخصا" یک کلمه عربی ست به معنای نقل شده! یک بار سر یک کلاسی،پارسال نشسته بودیم،من از روی این کلمه خواندم... یکی از بچه ها گفت: خانم... منقول یعنی چی؟ یکی از اونور کلاس گفت: همون منگول خودمونه! =))

دو - نمی دانم این را نوشته ام یا نه! اما امروز دوباره یادش افتادم و کلی خندیدم! انگار که خودم برای خودم جوک تعریف می کردم واین یکی را تا به حال نشنیده بودم!!!
ما قرار بود یک کار گروهی انجام بدیم... یعنی یه تحقیق گروهی که همه در درست کردنش شریک باشند و هر یک از اعضای گروه بتوانند راجع به ش توضیح بدهند! بچه ها هم وظایف را به عادلانه ترین وجه ممکن تقسیم کردند به این صورت که: آنها موضوع بدهند{بیماری هایی مثل سل و کزاز و هپاتیت و ...} من متن را از کتاب و سایت و اینجور چیز ها در بیاورم، خلاصه کنم، تایپ کنم،طرح روی صفحه را یا بکشم یا سرچ کنم ، پرینت کنم و آنها اجازه دادند که اسمشان را در گردآوردگان تحقیق بیاورم! من هم که مظلوم.همه این کارها را که انجام دادم هیچ،برای حفظ آبروی خودم هم که شده سر زنگ پرورشی که بیکار بودیم،گفتم بیایید من حد اقل یکبار این را برایتان بخوانم اگر کسی پرسید تحقیقتان راجع به چیست مخلوطی از سس گوجه با دوغ تحویلش ندهید! خلاصه شروع کردم با کلی ادا اطوار و حس و توصیف برایشان تحقیق بخوانم . این ها هم نهایت توجه ، یکی نقاشی می کشید، آن یکی اس ام اس بازی می کرد، دیگری خاطره تعریف می کرد و آخری هم می خندید! گفتم محض رضای خدا لا اقل تظاهر کنید گوش می دهید! حالا هی من گفتم ناقل بیماری هست! یکی بپرسد ناقل یعنی چی؟پری برگشت گفت آخ راستی می خواستم همینو بپرسما ! این ناقل چی هست؟ من هم خنده م گرفته بود،هم عصبانی بودم! گفتم هیچی عزیزم! همان "ناقلا" است که "الف" آخرش افتاده! :| یادش به خیر! شانس آوردیم که از هیچ کدام توضیح نخواستند! وگرنه احتمالا" می گفتند ناقل بیماری یعنی بیمار ناقلایی که الف آخرش را به علت بیماری از دست می دهد !

سه - هر کی گفته خانوم ها حسودند بیخود گفته! آقایون صدهزار برابر خانوم ها حسودند! به خدا!

چهار - دیروز رفته بودم پاساژ ، شلوار بخرم. به بچه ها اس ام اس زدم کجایید؟ گفتند داریم می ریم پاساژ! کلی خوشحال! گفتم منتظرم. کلی خوش گذشت! یاد جوانی هام افتادم D:

پنج - رفته بودم توی یک مغازه ای، بعد یک سری کتاب کمک آموزشی دیدم به نام گلواژه! والا من تاحالا فک می کردم گلواژه یعنی فحش! D:

شش - از همون موقع که دلنوازان شروع شد،احساس می کردم چیز متفاوت تری خواهد شد نسبت به بقیه! البته توقع زیادی نداشتم ... سریال قرار بود 50 قسمت باشه که باز هم مثل همیشه دو قسمت پخش نشده داره و این یعنی کلی سانسور ، می گویند که آخر سریال به کلی عوض شده! بگذریم...

هفت - شنیده شده که قسمت پادشاهان کتب تاریخ حذف شده... حالا صرف نظر از بحث سیاسیش و اینا ، من موندم اگه مثلا" کوروش و هخامنش و سلسله ها کلا" حذف بشن ، بچه ها سوم و چهارم و پنجم دبستان،اول و دوم و سوم راهنمایی ، قراره تو تاریخ چی بخونن؟ دیگه تا تهش هم کشش بدن 6 سال نمی شه ! والا به خدا!

هشت - یکی داشت صحبت می کرد سر کلاس راجع به ادب و این ها!گفت یک خانومی بوده که گفته اگر کار اشتباهی از من سر زد به من نگین بی تربیت،این یعنی به خانواده م توهین کردید، بگید بی ادب ! یوهو کل کلاس زدند زیر خنده! ولی خب من موندم،این دو تا چه فرقی دارند با هم؟

نُه - هی هر بار با دخترخاله حرف می زدم،می گفتیم مامان این ها که رفتند مشهد، می ریم سینما و اینا و اینا! حالا که مامان این ها عازم سفرند ، امتحانات میان ترم دانشگاه که شروع شده،مال ما هم شروع می شود از پس فردا! حالا همه این ها را گفتم که بگم آدم تو شلنگ شنا کنه،تو زیرزمین با زنجیر بادبادک هوا کنه،اما ضایع نشه!

ده - داشتم یکی از مجله های همشهری جوان را ، قبل از این که برود جز تحریمی ها می خواندم.زیاد هم قدیمی نبود،16 آبان.یک قسمتش مربوط بود به مجسمه های داخل تهران و سازنده های آنها و توضیحاتی در مورد محل نصب شان.یه نکته خیلی خیلی جالب ، این بود که عکس مجسمه مادر{میدان محسنی} را انداخته بود،اما هیچ توضیحی راجع به سازنده ی آن نوشته نمی شد! قصدم این است که زنگ بزنم و اگر اطلاع ندارند بگویم که این مجسمه ساخته ی زهرا ره.نورد است ! احتمالا" اطلاع ندارند!


پ.ن:چندی بود نمی توانستم پست درست و حسابی بنویسم! برایم دعا کنید... :)

پ.ن: عنوان دو پست قبلم بود : "آیکون یک دختر دوم دبیرستانی که داره موهاش رو می کنه!" بعد فک کن ، رفتم بودم ترنسلیِت شده ی این صفحه رو تو گوگل نگاه می کردم این عنوان رو ترجمه کرده بود :

" کنه Icon My second daughter in high school that DARE Mvhashv are ! "

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 16:17  توسط محیا  | 


   
+ دلم به این خوش بود که هر از گاهی بیایم اینجا،از شیرین کاری هایم بگویم.از دوست داشتنی هایم...

حالا که بحمدلله همان شیرین کاری هایم هم به لقالله پیوسته و فعلا" جایش را داده به یک لبخند خسته! دروغ چرا! در این مدرسه ی جدید،کمبود محبت گرفته م.بعد امتحان فیزیک کل کلاس به شدت گریه می کردیم * خودم را جمع و جور کردم تا هم بغلی{بخوانید بغل دستی} را آرام کنم اما بعد وسطش زدم زیر گریه! تنها چیزی که آن لحظه می خواستم این بود که یک نفر بگوید مهم نیست!

*{ آدمی نیستم که برای نمره گریه کنم اما حدودا" در طول این سه هفته برای امتحان درس خوانده بودم،و شب امتحان هم همینطور! و کلا" امتحان مسخره ای بود به طرزی که همه گفتند زیر 10 می شوند! حالا این ها همه به کنار! من در آخر به این نتیجه رسیدم که من نهایت تلاشم را به کار بردم. پس قطعا" نباید نمره را ملاک کارم قرار بدهم! :|}

+ من همیشه هوای پاییز را دوست داشته م.یعنی هوایی که صبح ها سر باشد و بقیه روز معتدل... که بروم و قدم بزنم. اما این روز ها هوای پاییز و شب های زود رسش فقط دلم را گرفته تر می کند.احساس خوبی ندارم! به قول المیرا یک نوع دیپرشن حاد فصلی ست! در این چند روز باز ها و بارها باخودم زمزمه کرده م که نمی گذارم دوست داشتنی های کوچکم رنگ ببازند. مبارزه کار سختی ست.اما برای رسیدن به هر هدفی تلاشی،سرمایه ای لازم است!یک علت دیگر هم که نمی آیم اینجا چیزی بنویسم این است که احساس می کنم نوشته ها موج منفی دارد و بوی نا امیدی می دهد.و این خلاف من است... 


پ.ن: جهت تلطیف فضا! : معلم زبان فارسی مان،گفته بودم کلا" انسان جالبی ست! آمده سر کلاس،بی مقدمه می پرسد: بچه ها شما ذهنیت دارید؟ ما همه یک صدا جواب دادیم از چه چیزی؟ خیلی ریلکس گفت:  کلا" ... ! بعد از آن که قیافه مبهوت ما را دید و یک ساعت حرف زد ، آخرش فهمیدیم منظورش طرح ذهنی از یک موضوع خاص است! :|

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 23:2  توسط محیا  |