
|
ديشب دوباره
گويا خودم را در خواب ديدم ؛
در آسمان پر مي كشيدم
و لابه لاي ابر ها پرواز مي كردم
و صبح چون از جا پريدم
يك مشت پر ديدم
يك مشت پر،گرم و پراكنده
پايين بالش
در رختخواب من نفس ميزد
آن گاه با خميازه اي ناباورانه
بر شانه هاي خسته ام دستي كشيدم
بر شانه هايم
انگار جاي خالي چيزي...
چيزي شبيه بال
احساس ميكردم ! |
||