این پست صرفا" جهت خالی نبودن عریضه اولا" ! و ثانیا" ! می باشد !
جدا" خوشم می یاد که هیچکس نمی تونه مثله خودم ابرو هاشو بالا پائین کنه ! بعد اصولا" وقتی خیلی تلاش می کنند ، حوصله شون سر می ره جیغ می کشن ! ملت :) !
از پنج شنبه تا حالا درست نخوابیدم ! انشالله که تا جمعه فقط خواهم خوابید ! به یاری حق تعالی !
سرم درد می کنه !
هوا گرم است ! بیسیاااااااااااااااار ! حالم از هوای خیلی سرد و خیلی گرم به هم می خوره !
دلم پیاده روی می خواد !
دلم یک انسان پایه کل کل می خواد !
اینجا بوی غم می دهد ! چرا ؟
یادش بخیر ! آن زمان که من فقط عکس می گذاشتم تو وبلاگم ! چقدر مفیدتر بوده بودم !
بعد فکر کن که داشتم جمله هام رو از ترم یک تا الآن می خوندم ! یه صفحه بود ! جمله هاشو تو رو خدا ! :
من با برادر او صحبت کردم،او یک روانکاو است ! من با برادر او که یک روانکاو است صحبت کردم ! من با برادر روانکاو او صحبت کردم ! من با یک روانکاو که برادر او بود صحبت کردم ! روانکاوی که من باهاش صحبت کردم برادر او بود ! روانکاوی که با من صحبت می کرد برادر او بود ! برادر او که یک روانکاو است با من صحبت کرد !
خندیدم ! من این ها رو حفظ کنم یعنی ؟ هه !
کلا" می دونی من به چه امیدی رفتم کلاس زبان ؟ رفع بیکاری !
بعد می دونی چرا این رفع بیکاری ادامه یافت ؟ کشف استعداد!!! زبان تو اولین موسسه زبان توسط سارا جون {معلممون } در من ! اصولا" نمی دونست که من به خاطر خودش زبان می خونم ! بعد که رفت از اون موسسه من دیگه نرفتم کلاس ! ضربه روحی خوردم :( بعد دوباره که رفتم یه موسسه دیگه واسه زبان خوندن ! هیچ نوع شوق و ذوقی نداشتم ! الکی ۵ ترم رو تو سه ماه خوندم ! فیشرده :) داغون له شدم :( بعد که خواستم نخونم دیگه ! هی همه گفتن همه ش یه سال مونده گرامرت تموم شه ! بعد که گرامرت فول باشه که مکالمه هیچی نیست ! هوق ! از این که سر اجبار و فقط به امید تموم شدنش ، می رم کلاس بدم می یاد ! البته ! معلم این دوره جدیده رو هم خیلییییی دوست دارما ! اما نه در حدی که بشینم به خاطرش زبان بخونم ! بعد اون روز یکی از بچه ها گفت که زبان خوندن باید با علاقه باشه ! من هم تایید کردم اینا ! بعد معلممون گفت اون که مشخصه ! بعد این دختره گفت خیلی از اینایی که اینجان هیچ علاقه ای ندارن ! گفت خب به یه نفر گفتن تو چرا هم نماز می خونی هم مشروب می خوری ؟ گفت بهتر از تو ام که می خوری و نمی خونی !
اینم حرفیه !
اصولا" ! بعضی حرف ها هستند که ارزش دوبار گفتن ، ندارند ! مثلا" نصف حرف های خود من ! شایدم همه شون ! اینه که وقتی یه چیزی رو می گم یکی نمی فهمه ، می گه ها ؟ معمولا" می گم هیچی ! بعد اون روز با مامان داشتیم از تو حیاط می رفتیم که بریم بیرون ! بعد فک کن یه توپ پلاستیکی بود که مال کامیاب بود ، که نود و نه در صد مواقع داره دنبالش می گرده ! بعد اون ور تر هم پسر همساده ! که اینجا ما اسمش رو می ذاریم گیگیلی ! داشت راه می رفت ~! بعد من اومدم به مامان بگم که این توپ کامیابه ! گفتم ! بعد مامان گفت چی ؟ بعد چون من هیچی نگفتم خواست حدس بزنه ! گفت گیگیلی را می گی ؟ من تَرکیدم ! دقت کنید ! تَرکیدم ها ! نه تِرکیدم ;) گفتم گیگیلی چه شباهتی به توپ پلاستیکی داره ؟
هیچی این آهنگه نمی شه که اولش می گه جواب نامه هامو دادی با نامه های خالی...تا تو جنگلت گم شم تو جاده های تاریک ! خیلی قشنگه که نصفه شب باشه ! چراغ خاموش باشه ، مهسا خواب باشه ، این آهنگه هم تو گوشت ویز ویز کنه ! نصفشم نفهمی چی می گه کلا"!
ببین...حالا الآن اونجا نشستی {حتما باید بنویسم نِشَستی ؟ یعنی نمی فهمی با نَشُستی فرق داره ؟ } می گی این چقدر چرند می گه !{مطمئنا" با من نیستی} چرا پا نمی شه بره ! ندارم حوصلشو...{کی؟ من ؟ من ؟ نه ! من ؟ }ولی من اگه بگم من این پست را که بنویسم تا جمعه میرم مسافرت ، از اونطرف هم از شنبه داداشم می یاد مرخصی و من تا آخر هفته دیگه حضور علنی نخواهم داشت،پشیمون می شیا ! بدو حرفات رو پس بگیر ! بدو !
حالا این که کجا می خوام برم و چی شد حالا که همه استعفا دادن از اومدن ولی من مصرانه{اینجوری بود دیگه ؟ } می خوام با یه سری از همسن های خودم!!!!!!!!! برم مسافرت ، بماند !
حالا که خیلی اصرار داری ! می خوام برم مریوان ! :) مسافرت ! خسته م ! خیلیییییییی ! می خوام استراحت کنم ! اصلا" هم مهم نیس که همه می یان می گن نزدیک امتحان نهاییاتونه ! درساتون رو دوره کنید ! دوره کردن درسا ، مال همون دو سه روز قبل امتحان نیم ترما بود و بس
و من پس از مدت های مدیدی ! که تمامی تی شرت هایم قرمز و آبی بودند به رنگ صورتی و سبز روی آوردم ! امروز اصلا" حس می کنم یه آدم دیگه ای ام ! :)
کلا" خیلی خوبه که من گفتم طرح روی جلد مجله ادبیات رو من می کشم ، بعد یه عکس پیدا کردم تو ایستک فوتو !!! با مقداراتی افکت ! پرینتش کردم ! بیسیار هم مورد پسند واقع شد ! کلا" خدا پدر مخترع تکنولوجی را بیامرزد !
بالاخره بعد سه دور تمرین ما هم امتحان دوی ۵۴۰ متر دادیم ! جونم دراومد ! مردم ! له شدم ! خداروشکر که تموم شد دیگه !
آی بدم می یاد ! آی بدم می یاد ! آی بدم می یاد ! از این آدم هایی که ادعای دوستی و معرفت دارند ! بعد یه چی می شه همه چی یادشون می ره ... !
می دونی ! راست می گن آدما هر چقدرم عوض بشن اصل خودشونو حفظ می کنن ! مثلا" یه زمانی بود من بچه درس خونی بودم شدیدا" ! دبستان بودیم ! خدا بیامرزدش ! بعد یه بار پریسا یه تیکه از یه آهنگی رو خوند ، منم ادامشو ! بعد برگشت گفت : واقعا" تو هم آهنگ گوش می دی؟ گفتم چیه ؟ نمی یاد بهم ؟ گفت من فک می کردم تو ، تو خونه فقط درس می خونی ! بعد امروز ! شکوه یه چیزی زمزمه می کرد ... پریسا بهش گفت تو ، تو خونه آهنگ هم گوش می دی ؟ من فک می کردم فقط درس می خونی ! همچین یه جوری نگاش کرد :) !
می دونی ! شدیدا" از اینکه مامانم بهم اعتماد داره خوشحالم :)
من هنوز به شدت نگران اون دوستمم...دعا کنین ها ! خدایا این قضیه تموم شه...به خوبی و خوشی !
کاشکی اعتماد به نفس اینو داشتم که با دوچرخه برم مدرسه !
من برم دیگه...خوبی که زیاد دیدین { صفات معکوس!} بدی هم دیدین حلال کنین ما رو...
قربون شما
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:3 توسط محیا
|
درباره
اندکی صبر ... سحر نزدیک است ! این بالایی رو فقط خودم می دونم چیه ! سعی نکن بفهمی !