سلام :) اومدم من :) خوش اومدم :) خوب هستین ؟ چه خبرا ؟ خانواده خوبن ؟
جای شما خالی...مسافرتم خوب بود...بیسیار زیبا ! و مقداری تخیلی !
اتفاق خاصی که نیفتاده یحتملا"...فقط اینکه الآن ساعت چهار صبحه و من اینجا چه می کنم واقعا" ؟ واسه خودمم سواله !
خب چیز خاصی ندارم بگم...از اون چهار روزی که مسافرت بودم دو روزشو به طور کامل تو راه بودیم...این جاده ها خیلی قشنگ بودن ! آدم یه حس جالبی داشت ! بعد اون دو روزیم که اونجا بودیم...کلا" بیشتر اوقات در کنار دریاچه سپری شد... قشنگ بود کلی...صبح مخصوصا"...
بعد خب شنبه هم که رفتم مدرسه و اینا...یه جورایی از اینکه فک می کنم ده روز دیگه بیشتر تو این مدرسه دوست داشتنی درس نمی خونم دلم می گیره...از اینکه سال دیگه کجام ، دوستام که الآن دیگه کم نیستن ؛ اونا کجان ؟ دلم چقدر براشون تنگ می شه و اینا... اینکه باید ا یه کسایی جدا شم که الآن واقعا" دوسشون دارم ... دلم می گیره وقتی به اینا فک می کنم...
واقعا" شرمنده که اینو می نویسم ... ولی من بازم مریضم...!یعنی الآن که خوبم...هفته ای که بر ما گذشت...بر دشمن نگذرد ! :) خدایی،کیو مثل من بی جنبه یافتیدی ؟ {دقت کن...این جمله با خدایا کیو مثل من بی جنبه آفریدی ، فرق داره } از اول امسال کلآ" بیشتر مریض بودم !
یه کم که فک کردم دیدم که من خیلی وقته خونه خالم اینا تلپینگ نزدم ! یعنی رفتما...منتها مثلا" در حد دو ساعت بوده... البته ! باز هم ! نسبت به بعضی ها :)) خوبه !
دلم واسه پریسا تنگ شده ! اوشون که زیاد به روی خودشون نمی یارن :( ولی... :( باشه :((
بعد خب شما هم وقتی داری می میری از خستگی؛خوابت نمی بره ! آپ کردنتم نمی یاد ! غر نزن لطفا" !
چهارشنبه هم که رفتم نمایشگاه...خوب بودا...جالب انگیز ناکه :) ولی فقط جالب انگیزناکه ! چون انقدر شلوغه و کتاباش زیادن آدم می مونه چکار کنه...آدم که واسه خرید کتاب می ره نمایشگاه،باید بدونه چی می خواد...اگه می خواد بره انتخاب کنه اونجا تازه؛کتاب فروشی مفیدتره ! والا ! :)
یک کتاب خریدم ، هزار خورشید تابان...قشنگه :) دوسش دارم :)
نیست آخره ساله...بچه ها هم حوصله شون سر می ره...اینه که به نقاشی و خاطره نویسی و خمیر بازی رو می یارن...من کشف کردم خودمو...باید برم مهندسی مجسمه سازی بخونم :) موفق می شماااا :) بگم ! بعد یه زمانی بود می گفتم هر چی می خوام بخونم ، حتما" تهران باشم...الآن می گم هر چی می خوام بخونم، فقط تهران نباشم ! تازه پریروز چقدر فک کردم به این موضوع که چه رشته ای بخونم :) به نتیجه نرسیدم خب ... درست می شه :)
نیوشا دیروز می گفت من از هلاله خجالت می کشم...منم برگشتم به هلاله گفتم...نیوشا یه کم نگام کرد با دهن باز...بعد گفت دارم برات :) بعد من اینم گفتم...بعد نمی دونم چی شد...یکی یه چیز دیگه هم گفت...باز من اونم بازگو کردم :) در آخر همه با هم به این نتیجه رسیدن که من اگه با خبرگذاری بی بی سی زیاد رابطه نداشته باشم ، با خبر گذاری دبلیو سی زیاد رابطه دارم :)
اصلا" حس اینکه قالبم رو عوض کنم ندارم...ولی باید عوضش کنم ! به زودی ! :)
دیروز تولد پیشی جونم بود :) عزیزم تولدت مبارک یه عالمه :) با کلی آرزو های خوب :) دیروز به علت دسترسی نداشتم به امکانات از آپیدن باز ماندیم...بسیار شرمنده :)
قصد دارم برم بخوابم...خسته ام !
دیروز ما روزگار را به بازی گرفتیم؛ امروز او مارا ... فردا ؟
فعلا... :)
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 5:39 توسط محیا
|
درباره
اندکی صبر ... سحر نزدیک است ! این بالایی رو فقط خودم می دونم چیه ! سعی نکن بفهمی !