این برام شکسته اما...

-خیلی دلم هوای نوشتن کرده، اما می‌دونی؟ دیگه یادم رفته نوشتن رو. بهترین دستاوردی که تو نوجوونی کسب کرده بودم -نوشتن- رو الکی‌الکی از دست دادم، ضمن اینکه اصلا دیگه با محیط بلاگفا راحت نیستم.

کاش یک خیری پیدا می‌شد کل این آرشیو رو برام جمع می‌کرد می‌برد بلاگ‌اسپات.

-این روزها با سطح انرژی نزدیک به صفر، منتظر یک خبری هستم که احتمالا زندگیم رو خیلی عوض می‌کنه اگر برسه! 

-چند وقت پیش با خودم فکر می‌کردم من چه دوره نوجوونی سرخوشی داشتم. کجاست اون آدم؟ چرا هرچی بیشتر می‌گردم، کمتر پیداش می‌کنم؟

-صحبت رو کوتاه کنم:

آنقدر عزا بر سرمان ریخته‌اند که فرصت زاری نداریم...

منِ دوسال بعد

میخوام برای ارشد تغییر رشته بدم و هی یکی نشسته تو مغزم و میگه: دیره! سه ماه مونده! دیره... اما باید زودتر وارد عمل شم. خدا رو چه دیدی؟ شاید شد!

جالبترین اتفاق این مدت این بود که من دوباره خاله شدم و خواهرم سه تا پسر عزیز داره! سومی رو البته ندیدم چون ایران به دنیا نیومد! و فکر هم نمی کنم فعلا بتونه دست جوجه ها رو بگیره و بیاد. ولی با این اوضاع نا به سامان خوشحالم که رفتن.

چقدر پیوسته نوشتن برام سخت شده! از بس عادت کردیم تو توییتر یک خطی بنویسیم اینجا هم حرفام از 240 کاراکتر تجاوز نمی کنه!