این برام شکسته اما...
-خیلی دلم هوای نوشتن کرده، اما میدونی؟ دیگه یادم رفته نوشتن رو. بهترین دستاوردی که تو نوجوونی کسب کرده بودم -نوشتن- رو الکیالکی از دست دادم، ضمن اینکه اصلا دیگه با محیط بلاگفا راحت نیستم.
کاش یک خیری پیدا میشد کل این آرشیو رو برام جمع میکرد میبرد بلاگاسپات.
-این روزها با سطح انرژی نزدیک به صفر، منتظر یک خبری هستم که احتمالا زندگیم رو خیلی عوض میکنه اگر برسه!
-چند وقت پیش با خودم فکر میکردم من چه دوره نوجوونی سرخوشی داشتم. کجاست اون آدم؟ چرا هرچی بیشتر میگردم، کمتر پیداش میکنم؟
-صحبت رو کوتاه کنم:
آنقدر عزا بر سرمان ریختهاند که فرصت زاری نداریم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۸ ساعت 22:50 توسط م ی م
|
آدم زیاد خاصی نیستم! اما خاصیت های خودم رو دارم...